قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - درمرثیه میر قاسم

دریغا که خورشید روز جوانی

چو صبح دوم بود کم زندگانی

دریغا خرامنده سروی که بودش

درین مرز ایران زمین مرزبانی

دریغا سواری که جز صید دلها

نمی‌کرد بر مرکب کامرانی!

دریغا که ناگه گلی ناشکفته

فرو ریخت از تند باد خزانی!