بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)

همین قصه می‌کرد مرغی به باغ

ز درد جدائیش در سینه داغ

شب تیره تا روز روشن نخفت

غم یار خود با دل ریش گفت

برآمد به گوش ملک زاری‌اش

بدانست کز چیست بیماری‌اش

بدو گفت کای یار دمساز من

تویی در غم دوست انباز من