شمارهٔ ۳ - حقه لعل

خنده‌ای زد دهنت تنگ شکر پیدا کرد

سخنی گفت لبت لولوتر پیدا کرد

طره از چهره براند از که آن زلف سیاه

در سپیدی عذار تو اثر پیدا کرد

به فدای گل رخسار تو با دام که او

فستقی دایره‌ای گرد شکر پیدا کرد

هر سحر داد به بوی سر زلف تو به باد

نافه مشک که به صد خون جگر پیدا کرد