شمارهٔ ۶ - داغ نیستی

کوس رحیل می‌زند ای خفته ساربان

برخیز و زود رو که روان است و کاروان

هستی طمع مدار که با داغ نیستی

کس درنیامدست به دروازه جهان

صاف فلک مجوی که درد است در عقب

نوش جهان منوش که نیش است در میان

امن از جهان مخواه که میر اجل دراو

هرگز نداده است کسی را به جان امان