شمارهٔ ۱۰ - خدنگ مصایب

ای صبحدم چه شد که گریبان دریده‌ای

وی شب چه حالتی است که گیسو بریده‌ای

از دیده زمانه روان است جوی خون

ای دیده زمانه بگو تا چه دیده‌ای

ای اشک گرم رو خبری بازده ز دل

تا چسیست حال او که بدین رو دیده‌ای

ای آفتاب لرزه فتادست بر دلت

آخر چه دیده‌ای که چنین دل رمیده‌ای