بخش ۳۲ - در وصف صبح

چو سیمین صبح سر بر زد ز خاور

ز بحر چین برآمد ز ورق زر

تو پنداری ز چین آن زورق نور

فرستاد از پی جمشید فغفور

ملک طوفی به گرد بیشه می‌کرد

خلاص خویش را اندیشه می‌کرد

به دل می‌گفت: «آخر حور زادم

ز موی خویش تاری چند دادم