بخش ۴۶ - طلب کردن خورشید جمشید را

بهار افروز چون شعری برانگیخت

دل گل باز شد زر بر سرش ریخت

ز بلبل صد هزاران ناله برخاست

ز سوز و ناله دود از لاله برخاست

به ساقی گفت: «جام می درانداز

اساس عقل دستوری برانداز

به دست خویش جامی ده به مستان

دمی مارا ز دست خویش بستان