بخش ۴۹ - غزل

در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد

نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد

حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک

که سراپای وجودش همه سودا گیرد

ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو

گر شود آتش از آن نیست که در ما گیرد

سر و بالای تو خوش می رود و می ترسم

کآتش عشق من سوخته بالاگیرد