بخش ۵۵ - دربند افتادن خورشید به دستور افسر، مادرش

به نوشانوش رفت آن شب به پایان

سحر چون شد لب آفاق خندان

دگر عیش و طرب را تازه کردند

ز می بر روی عشرت غازه کردند

دو مه گه آشکار و گه نهانی

دو مه خوردند با هم دوستگانی

بجز بوسی نجست از دلستان هیچ

کناری بود دیگر در میان هیچ