بخش ۶۰ - غزل
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟
مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چو نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
ترا نصیب نصیب همین کرده است و این دادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی ما ز آن خراب آبادست