بخش ۸۲ - آزاد شدن خورشید

چو صبح از کوه بنمود افسر زر

ز کوه آمد برون خورشید خاور

پس افسر بر سمند عزم بنشست

به ناز آورد باز رفته از دست

ز شهرستان به سوی دژ روان شد

ز شهر تن به شهرستان جان شد

چو در دژ شد به نزد آن شکر لب

مهی را یافت همچون ماه یک شب