بخش ۸۹ - غزل

عشق مرا از هزار کار برآورد

گرد جهانم هزار بار برآورد

یار مرا خوی تنگ بود به غایت

عشق دلم را به خوی یار بر آورد

لشکر سودای عشق بر سر من تاخت

از تن خاکی من غبار برآورد

خیز و بیا چشم روزگار برآور

کز تو مرا چشم روزگار برآورد