بخش ۹۷ - قطعه

در آن روز وداع آن ماه خوبان

لبم بر لب نهاد و گفت نرمک

ز روی حسرت او با من همی گفت:

هذا فراق بینی و بینک

همه شب با دوتن افسر در آن دشت

تماشا را بدان مهتاب می گشت

طوافی گرد آب و سبزه می کرد

ز ناگه ره بدان منزل در آورد