فی قدوم الخضر

دوش چون شاهد جهان افروز

زلف شب برگرفت از رخ روز

من چو عنقا نهفته روی از خلق

شسته حرف پا زتختهٔ زرق

گاهی اندر فنا بقا جستم

درد را زان جهت دوا جستم

کاه سر بر در عدم زده‌ام

در ره نیستی قدم زده‌ام