فی الشکایه

چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم

گله از بخت یا زچرخ کنم

جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی

که شود غمگسار من نفسی

روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود

جز تعب حاصلم زچرخ کبود

ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ

کز عنا قامتم خمیده چو چنگ