ماجرای نیمشب

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست

تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب