غزل شمارهٔ ۱۳۲۹

چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ

رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ

هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید

چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ

مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود

فراق می‌زند از بخت من بر آن بو سنگ

ز دست تو شود آن سنگ لعل می‌دانم

به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ