غزل شمارهٔ ۱۳۳۱

هر کی در او نیست از این عشق رنگ

نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ

عشق برآورد ز هر سنگ آب

عشق تراشید ز آیینه زنگ

کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح

عشق بزد آتش در صلح و جنگ

عشق گشاید دهن از بحر دل

هر دو جهان را بخورد چون نهنگ