نابینا و ستمگر

فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت

که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر

که من نه در خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت

که تا جواب نگویی ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت

که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم