سنگریزه

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای

بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار

آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین

نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست