غزل شمارهٔ ۱۳۳۶

حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل

بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل

شعله نور آن قمر می‌زد از شکاف در

بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل

موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل

کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل

عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند

گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل