حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

طایری از تشنگی بیتاب بود

در تن او دم مثال موج دود

ریزه ی الماس در گلزار دید

تشنگی نظاره ی آب آفرید

از فریب ریزه ی خورشید تاب

مرغ نادان سنگ را پنداشت آب

مایه اندوز نم از گوهر نشد

زد برو منقار و کامش تر نشد