غزل شمارهٔ ۱۳۵۴

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی

چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال

دل آب و قالب کوزه‌ست و خوف بر کوزه

چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال

تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم

که اصل مکر تویی و چراغ هر محتال