کرمک شبتاب

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت

پهنای شب افروخت

وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد

از سوز حیاتست که کارش همه زر شد

دارای نظر شد

پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کرد

بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد