می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر

بر سر بام آ ، نقاب از چهره بیباکانه کش

نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر

بسکه غیرت میبرم از دیدهٔ بینای خویش

از نگه بافم به رخسار تو رو بندی دگر

یک نگه یک خندهٔ دزدیده یک تابنده اشک

بهر پیمان محبت نیست سوگندی دگر