مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است

به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی

حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است

نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم

شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است

ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست

جهان او دگر است و جهان من دگر است