آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی

جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئی

نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی

صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل

یک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی

پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگ

صورت می پرده از دیوار مینا ساختی