جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکر

عقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمود

ابدی راز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتی

خجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتم

کشتی عقل گشت طوفانی