هوای خانه و منزل ندارم

هوای خانه و منزل ندارم

سر راهم غریب هر دیارم

سحر می گفت خاکستر صبا را

«فسرد از باد این صحرا شرارم

گذر نرمک ، پریشانم مگردان

ز سوز کاروانی یادگارم»

ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت

که من هم خاکم و در رهگذارم