غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم

چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم

شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود

شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم

ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه

زیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم

اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان

ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم