کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را

چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش

ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را

دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی

به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را

می عشق و مستی او نرود برون ز خونم

که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را