بندگی نامه

گفت با یزدان مه گیتی فروز

تاب من شب را کند مانند روز

یاد ایامی که بی لیل و نهار

خفته بودم در ضمیر روزگار

کوکبی اندر سواد من نبود

گردشی اندر نهاد من نبود

نی ز نورم دشت و در آئینه پوش

نی به دریا از جمال من خروش