زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

از کلامش جان من بیتاب شد

در تنم هر ذره چون سیماب شد

ناگهان دیدم میان غرب و شرق

آسمان در یک سحاب نور غرق

زان سحاب افرشته ئی آمد فرود

با دو طلعت این چو آتش آن چو دود

آن چو شب تاریک و این روشن شهاب

چشم این بیدار و چشم آن بخواب