غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم

وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم

بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی

اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم

نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی‌ها کنم

تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم

آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خلل

باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم