مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

لاله بهر یک شعاع آفتاب

دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب

چون بهار او را کند عریان و فاش

گویدش جز یک نفس اینجا مباش

هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ

من ندانم زندگی خوشتر که مرگ

زندگی پیهم مصاف نیش و نوش

رنگ و نم امروز را از خون دوش