غزل شمارهٔ ۱۴۱۴

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم

مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی

چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم

مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب‌ها

که چندین سال من کشتی در این خشکی همی‌رانم

بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو

چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم