غزل شمارهٔ ۴

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

عجز راگر در جناب بی‌نیازیها رهی‌ست

اینقدرها بس‌که تاکویت رسد فریاد ما

نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز

بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه‌ها

هرکه را الفت شهید چشم مخمورت‌کند

نشئه انگیزد زخاکش‌گرد تا روز جزا