غزل شمارهٔ ۱۰

به اوج‌کبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا

سر مویی‌گراینجا خم‌شوی بشکن‌کلاه آنجا

ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد

چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا

به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم

تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا

مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن

به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌گیاه آنجا