غزل شمارهٔ ۲۸

کو بقاگر نفست‌گشت مکرر پیدا

پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا

صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود

وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا

شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود

پوستینی‌که شد از پیکر اخگر پیدا

جرم آدم چه اثر داشت‌که از منفعلی

گشت در مزرع گندم همه دختر پید‌ا