غزل شمارهٔ ۲۹

چه‌ظلمت است اینکه‌گشت‌غفلت به‌چشم یاران ز نور ییدا

همه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا

فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر چشم وگوش دامن

غبار مجنون به دشت روشن چراغ موسی به طورپیدا

در آمد و رفت محوگشتیم و پی به جایی نبردکوشش

رهی‌که‌کردیم چون نفس طی نشد به چندین عبورپیدا

به فهم‌کیفیت حقیقت‌که راست بینش‌کجاست فطرت

بغیر شکل قیاس اینجا نمی‌کند چشم‌کورپیدا