غزل شمارهٔ ۳۵

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها را

هوایت نکهت‌گل راکند داغ دل‌گلشن

تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من

که یارب ناوکت درکوچهٔ دل‌کی نهد پا را

غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه

شکست طره‌ات عمری‌ست پیدامی‌کند مارا