غزل شمارهٔ ۴۱

نفس آشفته می‌دارد چوگل جمعیت ما را

پریشان می‌نویسدکلک موج احوال دریا را

در این وادی‌که می‌بایدگذشت از هرچه پیش آید

خوش‌آن رهروکه در دامان دی پیچید فردا را

ز درد مطلب نایاب تاکی‌گریه سرکردن

تمنا آخر از خجلت عرق‌کرد اشک رسوا را

به‌این فرصت مشو شیرازه بندنسخهٔ هستی

سحر هم در عدم خواهد فراهم‌کرد اجزا را