غزل شمارهٔ ۴۴

به خاک تیره آخر خودسریها می‌برد ما را

چو آتش‌گردن‌افرازی ته پا می‌برد ما را

غبار حسرت ما هیچ ننشست اززمینگیری

که‌هرکس می‌رود چون‌سایه از جامی‌برد مارا

ندارد غارت ما ناتوانان آنقدرکوشش

غباریم وتپیدن ازکف ما می‌برد ما را

به‌گلزاری‌که شبنم هم امید رنگ بو دارد

نگاه هرزه جولان بی‌تمنا می‌برد ما را