غزل شمارهٔ ۴۵

ز بزم وصل‌، خواهشهای بیجا می‌برد ما را

چوگوهر موج ما بیرون دریا می‌برد ما را

ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان

نگه تا می‌رود ازخود به یغما می‌برد ما را

چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی

به‌هر راهی‌که‌خواهد بی‌خودیها می‌برد ما را

جنون می‌ریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم

به هرجا مشت خاری شد تقاضا می‌برد ما را