غزل شمارهٔ ۴۹

سری‌نبودبه وحشت‌زبزم‌جستن‌مارا

فشار تنگی دلها شکست دامن ما را

چواشک بی سر و پایی جنون شوق‌که‌دارد

زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را

رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر

سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را

سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل

به‌پیش‌پا چه بلایی‌ست طبع روشن ما را