غزل شمارهٔ ۵۵

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را

که همدوشی‌ست با ریگ روان سنگ نشانها را

چه دل بندد دل آگاه بر معمورهٔ امکان

که فرصت‌گردش چشمی‌ست دورآسمانها را

ز موج بحرکم سامانی عالم تماشاکن

که تیر بی‌پر از آه حباب است این‌کمانها را

جگر خون مگر بر اعتبار دل بیفزاید

که قیمت نیست غیراز خونبها یاقوت‌کانها را