غزل شمارهٔ ۶۲

فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ

همچوخون پیش ازفسردن از رگ‌بسمل برآ

ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادی‌ات

ای شرر نشو و نما زین‌کشت بیحاصل‌برآ

از تکلف در فشار قعر نتوان زیستن

چون نفس دل هم اگرتنگی‌کند از دل برآ

قلزم تشویش هستی عافیت امواج نیست

مشت‌خاکی جوش زن سرتا قدم‌ساحل‌برآ