غزل شمارهٔ ۶۶

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را

پشت پایی بود معراج این بنای پست را

بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید

جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را

عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می‌کشم

کشور دیوانه مجنون‌کرد بند و بست را

قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست

لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را