غزل شمارهٔ ۷۰

به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا

نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا

گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به‌کمال زد

همه‌کس به‌عشرت حال زدتو جبین به‌نم‌نزدی چرا

ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیازتوصرفه بر

اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا

به عروج وسوسه تاختی‌، نفست به هرزه‌گداختی

نه پای خود نشناختی، مژه‌ای به خم نزدی چرا