غزل شمارهٔ ۷۴
ستماست اگر هوستکشدکه بهسیر سرو و سمن درآ
تو ز غنچهکم ندمیدهای، در دلگشا به چمن درآ
پی نافههای رمیده بو، مپسند زحمت جستجو
به خیال حلقهٔ زلف اوگرهی خور و به ختن درآ
نفست اگرنه فسون دمد به تعلق هوس جسد
زه دامن توکه میکشدکه در این رباطکهن درآ
هوس تو نیک وبد تو شد، نفس تو دم و دد تو شد
که به این جنون بلد توشدکه به عالم توو من درآ